بارانک

                                                                   عمو بامیه ای

 

                        

 

"سرآسیاب دولاب – روبروی مسجد حجت –کوچه احمد سیگاری ".این نشانی منزل ما قبل از انقلاب بود .

محله سرآسیاب از محلات باقدمت تهران است . جایی که ابوالفضل بلعمی وزیر ودانشمند مشهور دوره  سامانی ومعاصر بارودکی درنیمه اول قرن چهارم هجری درآنجا می زیسته . منطقه ای بسیار خوش آب وهوا

 که محصور در باغهای  پرورش گل  وسبزی  بود .   یادم هست  درسال 1357  که کودکی 7 ساله بودم شبهای تابستان بر روی پشت بام خانه  می رفتیم  وشب را به صبح می رساندیم . عطر خوشی که از باغهای گل اطراف خانه همراه نسیم می وزید بقدری سکر آور بود که  هنوز در کنج اتاقک ذهنم به یادگار مانده است .  نسیم خوشی که بی اختیار مرا به یاد این بیت معروف از" امرء القیس" شاعر بزرگ عرب می اندازد :

اذا قامتا تضوع المسک منهما

نسیم الصبا جاءت بریا القرنفلی

گاهی اوقات همراه با بچه های محل به یکی از باغهای اطراف  می رفتیم ودر حوضچه ای که از آب قنات باغ لبریز شده بود آب تنی می کردیم . من مکبر حاج آقا قدوسی پیشنماز مسجد حجت بودم ایشان را مدتی قبل درفوت برادرشان ملاقات کردم که با ویلچر آمده بودند و بسیار معمر هستند .

شاید بدون شک می توان گفت مسجد ممهترین پایگاه حرکت خودجوش مردم درجریان انقلاب اسلامی بود . اصلا صلوات ها وتکبیر ها رنگ وبویی دیگر داشت . در گلوی مردم فریاد بود که به هوا برمیخاست

فریادی از سر اعتقاد ،فریادی از سر خشم ونفرت . نفرت از شاهی که اعتراض  را بازندان وتبعید و اعدام پاسخ می داد . و غافل بود از سرنوشتی شوم ومحتوم که درانتظار ش بود . کتاب اختاپوس صد پا رابخوانید تا ببینید خانوده سلطنتی چگونه سود و سهام اغلب شرکتهای نفتی و شریانهای اقتصادی رادردست گرفته بودند .

و در مقابل مردم مسلمان وبااعتقاد ایران شاهد نوشیدن  شراب شاه ووابستگانش با اربابان امریکایی خود بودند  که با پول  بیت المال  درکاخهای متعدد خود پایکوبی ودست افشانی می کردند وغافل بودند از حقیقتی که درشعر" شاندور پتوفی "شاعر انقلابی مجارستان نهفته است .

 بشتابید ..!

وحق مردم رابدهید

آیا ندیده اید خشم مردم را

آنگاه که دیگر درخواست نمی کنند

وبا زور می ستانند  ؟!

 وشد آنچه شد !

خاطره ای که برایتان بازگو می کنم . خاطره ای از آن سالهاست . خاطره ای خونین از کودکیهایم از وقتی که صدای صفیر گلوله سکوت خیابان رامی شکست . و پس از آن درمقابل بیمارستان بهادری ( مردم فعلی ) آمبولانسها آژیر کشان می رسیدند و درمیان فریادهای "می کشم می کشم آنکه برادم کشت"  زخمی ها را به داخل بیمارستان می بردند .

پدرم خیاط بود . درپامنار تهران . از چوبهای داخل طاقه های  پارچه برایم پلاکاردی ساخته بود وبرروی آن عکسی از امام رانصب کرده بود . آن عکس را هم او وهم من خیلی دوست می داشتیم عکسی بود که امام درپاریس دردهکده زیبای نوفل لوشاتو زیر درختی  به حالتی لمیده گرفته بود  ولبخندی ملیح برلب داشت .  شاید علاقه ما  به این دلیل بود که کمتر درعکسهای امام حالت  ابتسام دیده می شد بیشتر تصاویر ایشان  با چهره ای است که حکایت از اراده محکم والقا کننده همان شخصیت کاریزماتیک  ایشان دارد   .

یکی از روزهای انقلاب  بابچه های محل درکوچه شعار میدادیم . بزرگترها نمی گذاشتند همراهشان به سرخیابان برویم . اما آنروز من هرطور بود خود را به سرخیابان رساندم . جمعیت بسیاری درخیابان بود . مردم شعار میدادند:  توپ ، تانک مسلسل دیگر اثر ندارد/ به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد.

ای شاه خائن آواره گردی/.خاک وطن راویرانه کردی / کشتی جوانان وطن الله اکبر / کردی هزاران درکفن الله اکبر / مر گ برشاه / مرگ برشاه ....

یکی از جوانان دست خونین خود رادرخیابان بالا برده بود وشعار میداد. به یکباره شخصی باصدای بلند گفت : گاردیها ... گاردیها اومدن ... در فاصله چشم برهم زدنی . خیابان خالی شد . همه به کوچه های اطراف پراکنده شدند . من همینطور شوک زده وسط خیابان مانده بودم . نمی دانستم به کدام طرف بروم . انگار پاهایم خشک شده بود . فکر میکردم خواب میبینم . می خواستم پدرم راصدا کنم . اما او آنجا نبود . ناگهان چشمم به عمو بامیه ای افتاد . پیرمردی که همیشه سر کوچه برروی یک گار ی کوچک بامیه می فروخت . او همیشه آنجا بود . وقتی هم هوا سرد بود چراغ والوری بین پاهایش می گذاشت و با حرارت  آن خود راگرم می کرد . هیچوقت ندیده بودم باکسی حرف بزند . هرروز که به مدرسه می رفتم اورامی دیدم . وقتی که برمیگشتم هم او آنجا بود . ساکت وصبور وسنگین نشسته بود . انگا ردرخیابان هیچ خبری نبوده است . انگار همه چی آرام بوده . انگار آمدن گاردیها برایش اهمیتی نداشت . شاید فکر می کرد بتواند به آنها هم بامیه بفروشد . صورتش چاق وفربه بود . کلاهی برسر داشت . و گردنش را خیلی به این طرف وآن طرف حرکت نمی داد . شاید همین فاکتورهای شخصیتی او بود که مرا ناخودآگاه به سمت او هدایت کرد . رفتم کنارش ایستادم . انگار مرا ندیده است . همان لحظه گاردیها بایک " آیفا" رسیدند . اسلحه های ژ 3  دردستانشان بود . برق پوتین هایشان چشمم را خیره کرد به تندی به پایین پریدند . اما خیلی از کامیون دور نشدند . شروع کردند به شلیک تیر هوایی .

من از ترس خود را به پیرمرد چسبانده بودم . پشت گاری او سنگر گرفته بودم . حواسم به بامیه ها نبودحواسم به خودم بود و خیابان و گاردیها . یادمادرم افتادم که در خانه بود . به او نگفته بودم به سرخیابان می روم اما حتما عباس مثل همیشه مرا لوداده بود . آخ چقدر آن لحظه دلم می خواست عباس درکنارم بود چقدر دلم می خواست  باهم به طرف گاردیها می رفتیم و باشجاعت فریاد می زدیم مرگ برشاه اما همه اینها خیالات بود . یکی از گاردیها نگاهش را به طرف من دوخت . انگار می خواست از من بپرسد مردمی که شعار می دادند کجا رفتند . پشت سرم رانگاه کردم یکی از همسایگانمان سرش را از پشت دیوار یکی از پس کوچه ها بیرون آورده بود و با عصبانیت صدایم می زد که به سمتش بروم .

حالا داشتم به سمت او می دویدم . عمو بامیه ای را رها کرده بودم . اورا دوست نداشتم . او باما نبود .او به خاطر بامیه هایش زندگی می کرد . او ازما نبود . به طرف کوچه ای که انقلابیون درآن بودند دویدم . همین لحظه شلیک چند گلوله گوشم را کر کرد گلوله ها به سمت آسمان نبود . به سمت من بود . یکی از آنها از نزدیکی من رد شد . صدایش وحشتناک بود . خودم را به آقای عبادی رساندم دستم راگرفت و به داخل کوچه کشاند . نزدیک بود مرا بزند . اما اینکار را نکرد . گاردیها رفتند .

اما خاطره آن روز برای همیشه در یاد من ماند . بعد از انقلاب ما از آن محل رفتیم . دیگر عمو بامیه ای راندیدیم . نمی دانم زنده است یا مرده . به هرحال خدا رحمتش کند .

                                                                                                                تهران –بهمن 1390 

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ توسط میثم | پيام ها ()
دخترک رابرده بود تا زنده بگور کند !آخر این یک رسم کهن بود !
دختر مایه ننگ وتباهی بود !شرافت خانواده رابه باد می داد !
دخترک رادرون گور خواباند برای آخرین بار نگاهش کرد
می خواست ببوسدش اما نمی توانست !می خواست نوازشش کند امانه !
 اینکار ترحم اورا برمی انگیخت . به چشم های معصوم وبی گناهش نگاه کرد
چقدر زیبا بودند همچون نگاه بچه آهوهای  دشت «مأسل» بودند .وقتی  برای
خواستگاری از فاطمه به آنجا رفته بود  دوستانش اورا از اینکار منع کرده بودند
ومی گفتند اینقدر به خودت سختی نده ورنجور مباش عشق تو به فاطمه همچون عشق به «ام حویرث »و«ام رباب است ».اما او می دانست که فاطمه راجور دیگری دوست داردوبالاخره با او ازدواج کرد وقتی اولین فرزندشان دختر شد از ناراحتی  چنان چهره اش سیاه وعبوس شد که هیچکس اورااینگونه ندیده بود درحالیکه فاطمه گریه می کرد دختر رااز دستان اوگرفت و به گورستان حاشیه شهر برد هواکم کم داشت تاریک می شد .بادستان خود قبرکوچکی حفر کرد و او را درآن گودال سرد مکنده زنده بگور کرد  !با دومین دختر هم همین کار راکرد تادختر سوم متولد شد.
این بار فاطمه دختر ک راپنهانی به دایه ای سپرد تا مبادا به سرنوشت دیگر دختران دچار شود !سه سالی از این  ماجراگذشت روزی  او به خانه آمد ودختر ک رادرحیاط منزل  دید که باشیرینی سخن
می گوید پرسید :این دختر از آن کیست  ؟فاطمه مکث کرد .
 نمی دانست چه بگوید اما بالاخره سکوت سه ساله راشکست وگفت دختر خودمان است ببین چقدر زیبا شده اما افسوس او باتمام وقاحت وبی شرمی سیلی محکمی به صورت فاطمه زد ودخترک را از دست او قاپید وبه گورستان آورد. حالا درچشمان او خیره شده بود از شدت ناراحتی عرق کرده بود!  دخترک دستانش را به سمت پیشانی پدر برد تا عرق نشسته بر چهره اورا پاک کند .او سرش را برگرداند  وبه دور دست خیره شد .
دخترگ گفت بابایی خیلی دوستت  دارم . خسته شدی ؟   وبادستان کوچکش انگشتان پدر راگرفت وبوسید وگفت :برای چی اومدیم اینجا ؟
دیگر تاب نیاورد دخترک رااز میان گور بلند کرد وبه خانه آورد .وقتی فاطمه رادید باصدای بلند فریادزد  :نمی تواند!  دیگر نمی تواند اینکاررا بکند ! حتی اگر موجب خشم خدایان شود !
ومحمد درمیان اینچنین قومی مبعوث شد تا بگوید که دختران را زنده بگور نکنید !
وبگوید هیچ مردی بر هیچ زنی برتری ندارد مگر با ملاک تقوا!
وبگوید که بهشت زیر پای مادران است !
دیگر پس از آن هیچ دختری زنده بگور نشد  وخداوند به پیامبرش دختری بخشید
که سرور همه زنان عالم شد ! میلادپیامبر نورورحمت مبارک باد.
 
  
 
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ توسط میثم | پيام ها ()

نه تنها از نظر مولانا ، که از دیدگاه عارفان وحکیمان الهی اشک وآه و سوز وگداز

موهبتی است که به آسانی بدست نمی آید و کالایی است که به هر کس ندهندش .

مولای عارفان علی (ع) دردعای شریف صباح که یکی از ادعیه فوق العاده شگفت انگیز و حیرت برانگیز چه از نظر فرمی  وچه از نظر مفهومی است به درگاه خداوند متعال دست استغاثه برمی دارد و از او می خواهد که همواره چشمه های اشک سوزان را از گوشه های چشمانش سرازیر کند اشکی که از هیبت او نشات گرفته باشد اشکی که وسیله تقرب وترحم و گشایش ابواب رحمت شود .

وَاَجرِ الّلهُمَّ لِهَیبَتِک َمِن آمَاقِی زَفَراتِ الدُّمُوع /

خداوند به چشمان اشکبار با دیده بخشش وعطوفت نظر می کند چرا که کریم است وباکریم کارها دشوار نیست . اشک مقدمه توجه وتلطف الهی است .اشکی که از روی نیاز باشد اشکی که از سر اخلاص باشد نه چون اشک  برادران یوسف از سر ریا ودغل کاری .

وَجَاءُواَباهُم عِشَاءً یَبکُونَ (آیه 16 سوره یوسف )

درنخستین حکایت دفتر اول یعنی همان داستان عاشق شدن پادشاه برکنیزک تا پادشاه نمی گرید مشکلش مرتفع  نمی شود .

شه چو عجر آن حکیمان رابدید

پا برهنه جانب مسجد دوید

رفت درمسجد سوی محراب شد

سجده گاه از اشک شه پرآب شد

 

سپس درمیان گریه خواب اورا در می رباید و بخت او درخواب و براثر تضرع و  گریه

گشوده می شد و مشکلش بر طرف می گردد . مولانا در جای جا ی مثنوی نه تنها از فواید اشک سخن می گوید که از فلسفه وجودی آن نیز پرده برمی دارد . آدم علیه السلام  چهل سال به درگاه خداوند گریست تا توبه او پذیرفته شد

 

زانکه آدم زآن عتاب از اشک رست

اشک تر باشد دم توبه پرست

بهر گریه آدم آمد برزمین

تا بود گریان ونالان وحزین

آدم از فردوس واز بالای هفت

پای ماچان از برای عذر رفت

گر زپشت آدمی وز صُلب او

درطلب می باش هم درطلب او

زآتش دل وآب دیده نُقل ساز

بوستان از ابر وخورشید است تاز

تو چه دانی ذوق آب دیدگان

عاشق نانی تو چون نادیدگان

 

می فرماید اساسا آدم برای گریستن به زمین هبوط یافت واین گریستن مقدمه ای برای پذیرش توبه او گشت .این گریستن اورا احیا کرد همچنانکه اگر درجایی بوستان وسبزه زار فرح انگیز می بینی از اثر بارش باران است اشک وگریه دروجود آدمی عینا همین کار رامی کند از منظر علم روانشناسی نیز گاه به برخی از بیمارانی که دچار افسردگیهای روحی وروانی می باشند توصیه می شود که خودرا وادار به گریه کردن کنند . تا بدین وسیله غبار غم وکدورت خاطر خودرا بزدایند .

 به هر روی گریستن مقدمه  بهجت قلب  از طرفی و جوشش دریاهای رحمت ونعمت الهی می گردد

تا نگرید طفل کی نوشد لبن

تا نبارد ابر کی خندد چمن

 توصیه مولانا به همه کسانی که پای درمسیر عرفان می گذارند این است  که همواره

چشم نمناکی داشته باشند وبه قول معروف هوای دلشان بارانی باشد . چون :

 فهم وخاطر تیز کردن نیست راه

جز شکسته می نگیرد فضل شاه

 

درمحضر خداوند متعال به دنبال  چون وچرایی اسباب وعلل نباشید چراکه دراین کوی تنها شکسته دلی می خرند وبس . وطبعا بازار خودفروشی ازآن  سوی دیگر است!

 

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/٢ توسط میثم | پيام ها ()

یکی از داستانهای کوتاه  مثنوی  که برمحور طنز قرار ومدار یافته است داستان کبودی زدن قزوینی برشانه گاه ،صورت شیر وپشیمان شدن او به سبب زخم سوزن است . این داستان در 32 بیت دردفتر اول بیان شده است .درباره ماخذ این حکایت استاد فروزانفر درکتاب شرح مثنوی شریف نوشته اند که ماخذ این داستان مشخص نیست . کبودی زدن عبارت است از خالکوبی یاکوبیدن خال بر روی و اندام ها مخصوصا کوبیدن شکل جانوران مهیب همچون شیر ،فیل ،مار و.. که رسم پهلوانان قدیم بوده . روایت قصه بدین گونه است که پهلوانی قزوینی  از دلاکی خواست تا بر شانه اش نقش شیر را منقوش نماید .به محض اینکه دلاک اولین سوزن را بر بازوی پهلوان فروکرد او به ناله درآمد که چه میکنی ؟ مراکشتی .دلاک گفت : از دُم شیر شروع کرده ام . پهلوان گفت : دُم رارها کن .نفسم بند آمد. سراغ عضوی دیگر برو . دلاک به ناچار از جایی دیگر شروع می کند . وباردیگر فریاد پهلوان بلند می شود که این دیگر کجای اندام شیر است . دلاک می گوید این گوش حیوان است .پهلوان می گوید : گوش نمی خواهد سراغ عضوی دیگر برو. دلاک مجددا سوزان رابر بازوی او فرومی‌کوبد برای بار سوم پهلوان به فغان درآمدکه چه عضوی را صورت می زنی ؟ دلاک گفت :  شکم شیر را . پهلوان نالید که شیر شکم برای چه می خواهد ؟ شکمش رارها کن .

اینجا بود که دلاک سوزن رابرزمین زد و باعصبانیت گفت :

شیر بی یال ودُم واشکم که دید ؟

این چنین شیری خدا خود نآفرید !

داستان درهمین جا خاتمه می یابد اما نکات تربیتی وبه عبارت دیگر مغز نغزنهفته درآن آشکار می گردد. انسانهایی که بدون تحمل رنج وسختی می خواهند به زودی به رفاه و آسایش برسند نمونه همان پهلوان هستند که اتفاقا سقف آرزوهایشان  هم مافوق دیگران است . شیر نشان سلطه واشرف حیوانات است کسی که نقش شیر راطلب می کند باید جگر شیر هم داشته باشد. بقول خود مولانا :

آرزو می خواه لیک اندازه خواه

برنتابد کوه رایک برگِ کاه

آفتابی کز وی این عالم فروخت

اندکی گربیش تابد جمله سوخت

ظرف ومظروف باید متناسب هم باشند .آرزو ی انسان باید درحد ظرفیت او باشد . یکی از مشکلات و معضلات جوامع  بشری در همه ادوار زیاده خواهی انسانها وعدم تعادل وبالانس خواسته ها با میزان کشش روحی وروانی در ابعاد ومصادیق مختلف بوده است . خصوصا در قرون اخیر که مسئله دستیابی آسان  و کسب بدون رنج و بخت واقبال بادآورده تشدید شده  این نکته بیشتر ظهور وبروز می یابد. زودخواهی وزیاده خواهی آفتی است که گریبانگیر نسل امروز گشته است نکته ای که همواره اهل عرفان وخودآگاهی همواره مارااز آن برحذر داشته اند .

 

مولانا بابیان این حکایت این توصیه مشفقانه را دارد که نخست انسان باید آرزویش رابرمبنای توان روحی وجسمی خود بسنجد واز دیگر سو بردباری وصبوری را سرلوحه کار خود قرار دهد چراکه رشد یافتن همراه با تحمل سختیها ورنج است وسوم آنکه کسی  که طالب نیل به کمال است نباید از مخاطرات  بنالد و نسبت به دستورات پیر ومراد خود اعقتادوالتزام کامل داشته باشد  . اصحاب کهف جوانانی بودند که به سبب پایداری واستقامت در پذیرش ایمان از رفاه وآسایشی که درآن بودند

دست کشیدند  وبه غاری درکوه پناه بردند .خداوند نیز آنان را در رحمت خویش به خوابی 309 ساله فروبرد و خورشید را از لونی دیگر برآنها تابانید و طبیعت را مسخر آنان ساخت . آنان رنج هجرت ومجاهدت را به جان ودل خریدند ودراین راه صبر پیشه کردند وخداوند نیز نقش شیر ایمان را به خوبی برتن وجان ایشان درج نمود . واین عاقبت خویشتن داران است .

 

ای برادر صبر کن بردرد نیش

تارهی از نیش نفس گَبر خویش

صبر باشد مشتهای زیرکان

هست حلوا آرزوی کودکان

هرکه صبر آورد گردون بررود

هرکه حلوا خورد واپستر رود

زندگی درمردن ودرمحنت است

آب حیوان دردرون ظلمت است

پروریدن جسم رادل مردگی است

رنج این تن روح راپایندگی است

 

سخن آخر آنکه تخریب سازنده نکته ای است که مولانا به کرات  درمثنوی به آن اشاره می نماید.

تخریبی که درجستجوی خویشتن خویش صورت گیرد منجر به یافتن گنج نهانی می شود که وجود مارا معمورتر و مسرورتر از قبل خواهد نمود .

چند شبها خواب راگشتی اسیر

یک شبی بیدار شو دولت بگیر

چند خوردی چرب وشیرین از طعام

امتحان کن چند روزی درصیام

گرتو این انبان زنان خالی کنی

پر زگوهرهای اجلالی کنی !

                                                                                                               

                                                                                                              والسلام

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢ توسط میثم | پيام ها ()

 

               

مارگیری به قصد گرفتن مار عازم کوهستان می شود . ازآنجاییکه فصل زمستان بود اژدهایی مرده رادرمیان برفها دید

 

مارگیر اژدهارا برداشت وکشان کشان به سوی بغداد آورد تا مگر بانمایش آن به مردم وگفتن اینکه باخون دل اورابه چنگ آورده است پول خوبی بدست آورد. اما وی  از این مسئله غافل بود که اژدها زنده است و از سرمای زمستانی به خواب رفته . بهر حال او اژدها رابه کنار شط بغدادآورد .غلغله ای درشهر درگرفت که مارگیری اژدهایی نادر شکا رکرده است .

 

مدتی آن اژدها درآن مکان بود تا آنکه هواروبه گرما رفت و اژدها سراز خواب برداشت وبندهایی که به دست وپای او بسته شده بود راپاره کرد ومارگیر ومردم شهر را از بین بود وا زکشته ها پشته ساخت .

 

قصه مرد مارگیر درسطح روایی به پایان می رسد اما روح نهفته درتمثیل  ودارای تاویلهای متعدد آن همچون اژدهایی

 

هفت سر  از دل داستان سربرمی آورد .تمثیل نفس انسان به اژدها یی که افسرده است ودراثر تحریک اسباب وعلل

 

به جوش وخروش برمی آید یک روی سکه است اما از دیگر روی از آنجاکه مولانا معمولا از طرح یک مسئله تعابیر گوناگونی را بیان می کند درادامه اینگونه وارد ماجرا می شود که همه این عالم جان دارند فقط اگر تصور می کنی که جان ندارند و افسرده می نمایند بدلیل آن است که تو دچار غفلت هستی .

 

جمله ذرات عالم درنهان

 

 باتو می گویند روزان وشبان

 

 ماسمیعیم وبصیریم و هشیم

 

 باشما نامحرمان ماخامشیم

 

درحقیقت اشکال از حواس ماست  می گوید شما چون درعالم جماد هستید صدای جمادات رانمی شنوید اما اگر به عالم جان بروید ،یعنی روح واقعی پیدا کنید صدای تسبیح موجودات عالم رامی شنوید مشکل مارگیر همین بود که صرفا برمشهودات خود تکیه نمود وبه تاویل خود بسنده کرد وبادست خویش خودرا درمهلکه انداخت .

 

به یاددارم که روزی درمحضر یکی از اساتید اخلاق بودم ایشان به من گفتند کتری را از روی اجاق بردار من کتری رابرداشتم وبرروی زمین قراردادم به ناگاه استادبرسرم فریادبرآورد که حواست کجاست ؟ گفتم چه شد ؟ چه خطایی از من سرزد ؟ استاد گفت : چرانپرسیدی کتری راکجا قراردهم ؟ دلیلش آن بود که لحظه ای به علم خودمغرور شدی و از من سوال نکردی،.پیش خود گفتی من که می دانم  کتری راکجا بگذارم واین خطای تو بود !  موضوع مهمی که مولانا دراین داستان به آن اشاره می کند همین است .میگوید :

 

فلسفی کو منکر حنانه است-  از حواس انبیا بیگانه است

 

قصه ستون حنانه این است که وقتی مسجد رادرمدینه ساختند ، درآنجا یک ستونی بود وپیامبر درحالیکه به آن ستون تکیه می داد خطبه می خواندند وسخنرانی می کردند ، پس از مدتی صحابیان پیامبر منبری ساختند .منبر کوتاهی بود پیامبر روی آن می نشستند وبامردم سخن می گفتند .وقتی این اتفاق افتاد، این ستون از فراق پیامبر ناله زد ، ناله ای که خود پیامبر فقط می شنید ومی گفت که : آقا . من رامبتلا به فراق کردی ، من به شما عادت کرده بودم ، به من تکیه میکردی و

 

من از مصاحبت باتو گرم بودم وجان می گرفتم .حال از من جداشدی . داستان میگوید  پیامبر به آن ستون وعده  همنشینی دربهشت عطافرمود .موضوع مهم داستان دراین است که مولوی نمی گوید اینها که منکر داستان حنانه هستند عقلشان نمی رسد .نمی گوید که اینها درداوری ودراستدلال خطا کردند می گوید نگاه فلسفیی که منکر حنانه است از حواس انبیا بیگانه است .حواسی راکه پیامبران دارند گوش وچشمی راکه آنها دارند اینها ندارند منظورش این است که این عالم یک صداهایی دارد .یک نغمه هایی دراین عالم هست که تسبیح می کنند ، تجلیل می کنند .اما به یک زبانی وبه یک صدایی که فقط  گوش ها و حواس های خاصی آنها رامی گیرد بعضی آن حواس راندارند ولی انکا رمی کنند ومی گویند ما که نمی شنویم پس وجود ندارد. پس اینجا باید یک اعجازی صورت بگیرد وآن این است که چشم وگوش بسته آدم باز بشود

 

واین نمی شود مگر به مدد الطاف الهی . همچنان که  اصحاب کهف به گمان مردم بیدار بودند .اما حقیقت آن بود که آنها سالیان درازی را درخواب سپری می کردند . (وَتحسِبُهُم اَیقَاضاٌ وَهُم رُقوُد ).

 

 درروایات آمده است که پیامبر مکرر این استمداد را از خداوند داشتند گه :«اِلَهی اَرِنیِ الاَشیَاءَ کَمَا هِی »خداوندا حقیقت اشیا را همانگونه که هستند به من نشان بده .  از خداوند توفیق درک عمیق آنچه درعالم هستی  میگذرد را مسئلت می نماییم . حکایتی از سعدی شیرین سخن را بعنوان حسن ختام دراین مقال ذکر می کنم که می فرماید  :

 

 

 

«یاددارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره برآورد وراه  بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت .چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود؟

 

گفت :بلبلان را دیدم که بنالش درآمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم در بیشه.   اندیشه کردم  که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته!

 

گفتم این شرط آدمیت نیست

 

مرغ تسبیح گوی و ما خاموش !».
                                                                                                                                                      

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢۳ توسط میثم | پيام ها ()

درقرآن کریم درسوره ا سراء آیه 11 انسان موجودی شتابزده  معرفی می شود که بدی را چون خواستن نیکی طلب می کند . (ویَدعُ الاِنسَانُ بِالشّرِ دُعَاءَهُ بِالخَیرِ وَکَانَ الاِنسَانُ عَجُولَا) . واین براساس غفلت وبیخبری او از فرجام کارهاست . درادعیه ماثوره ما این نکته بسیار مشهود است که درخواست های دنیوی چندان طلب نمی شوند واگر هم می شوند بصورت کلی است نه مصداقی .یعنی از خدا نمی طلبیم که مسکن ،مرکب ، یاپول فراوانی به ما عطاکند بلکه  درخواست ها بصورت :برکت دررزق ،صحت درجسم یا دفع شر مطرح می شود . معمولا توصیه بزرگان براین بوده است که اگر چیزی از خدا می خواهید تحت عنوان اگر به صلاح ومصلحت هست درخواست خودرا مطرح کنید . چراکه ممکن است دربرخی مطالبات  شری نهفته باشد که به مراتب از خیر آن بیشتر باشد و درنهایت منجر به صدمات روحی و جسمی برای انسان شود  .

درمثنوی مولانا دردفترسوم حکایت تامل برانگیز ودرخور تعمقی است تحت عنوان «استدعای آن مرد از موسی زبان بهایم باطیور .مردی به سراغ حضرت موسی رفت واز او خواست که اورادرفراگرفتن زبان حیوانات یاری نماید .باشد که دانستن زبان حیوانات او رادردین ودنیا یارویاور باشدموسی  اورااز این کار منع بسیار کرد .ولی اصرارمرد موسی را وادارمی کند دست نیایش به سوی پروردگار برداشته وبگوید که ای خدای بزرگ ، این کار به ضرر این مرد تمام خواهد شد ولی اصرارمی ورزد.خداوند به موسی الهام کرد که : یاموسی ! اجابت کن تقاضایش راکه شان مااین است که دعاراهرگز طردنمی کنیم .بنابه اصرارمرد جوان حضرت موسی نطق سگ ومرغ خانگی رابه او تعلیم داد.وگفت که برو نطق آن دوحیوان برتو آشکار خواهد شد .آن مرد جوان برای امتحان سحرگاه منتظر ایستادتاخدمتکار سفره راآورد وخورده نان هاراکه بقیه خوراکی بود به پیش آن دو حیوان پاشید .خروس یک قطعه از نان پاره هارابرداشت ومشغول خوردن شد .سگ به خروس گفت : تو به ماظلم کردی ! زیراتو می توانی دانه گندم وجو و...بخوری .اما من از خوردن هرگونه حبوبات عاجزم .آن حاشیه نان که قسمت ماسگان بود تو آن راربودی .خروس گفت : زیاداندوهگین مباش خداوند به جای پاره نان که من خوردم عوض بهتری به تو خواهد داد .گوش کن !فرداد اسب این خواجه ما خواهد مردوآنگاه تو از لاشه آن اسب سیر می خوری .مردجوان فورا اسب خودرابردوفروخت وخروس به جهت خلاف واقع درآمدن قولش که به سگ داده بود خجل شد روز دیگر باز خروس پاره نانی راربود وسگ فریادش بلند شدکه : پس کو ؟ چطور شد؟خروس گفت آری ! اسب خواجه مرده است ولی درجای دیگر . جوان اسب رافروخت وزیان مرگ اسب رابه گردن دیگران انداخت .ولی ناراحت نشو فردا قاطر خواجه می میرد ، وتو شکمی از عزادرمی آوری .خواجه با شنیدن این حرف خوشحال شد وقاطرش رانیز فروخت وقاطر نزد خریدارمرد!وخروس باز خجل شد .ولی خروس به سگ مژده داد که ناراحت نشو فردا غلام این خواجه خواهد مرد واقربایش نان های زیادی به شما سگان خواهند دادخواجه که این خبر راشنید غلام راهم برد وفروخت واز خسارت مردن غلام هم رهایی یافت .آنگاه خوشحالی وشکر گزاری ها کرد که چه موقعیت بزرگی به سراغم آمده است .از آن موقع که زبان حیوانات راآموخته ام زیان هارااز خود دور ودیده سوءالقضارا دوخته ام .دیگر روز سگ محروم از غذا به خروس گفت : ای یاوه گو ! چه شد آن دانایی های تو ؟ خروس گفت : حاشا!ماجنس خروسان ، بادروغی خودرادربوته آزمایش وباها نمی افکنیم .نژادما خروسان هدیه ای است که خداوند برای مجهز شدن آدمیان برای نماز فرستاده است .غلام بینوا پیش خریدارمرد وضررش متوجه خریدارگردید ولی اگر درست بنگری خواهی فهمید که آن ساده لوح خون خودراریخت وجانش رااز دست داداگر او به همان زیان کوچک (مرگ اسب )ملتزم می شد آن همه زیان ها براو وارد نمی گشت . خروس خبر دیگری به سگ می دهد که فردا بطور قطع خواجه خواهد مرد واقوامش گاو راخواهند کشت وتو بطور یقین سهم زیادی از غذا خواهی داشت .وقتی که خواجه خبر مرگ خودراشنید باشتاب بسوی خانه موسی دویدواز بیم مرگ به پای اوافتاد وگفت : ای کلیم ا... ! به فریادم برس !حضرت موسی گفت : تو که خیلی استادشده ای ومی توانی از چاه هایی که دست قضا برای  توکنده است برجهی !چنانکه اسب واستر وغلام رافروختی ، برو خودت راهم بفروش وهر زیانی که به تو روی می آورد به گردن مسلمانان تحمیل کن وکیسه وهمیان وصندوق رااز پول وثروت پرکن من این قضارا از خشت خام دیده بودم وبرای تو درآیینه نمودار شد .تیری که از کمان جست قانون الهی آن است که یک سر به سوی نشانه رهسپار شود وقابل برگشت نیست اما از خداوند از روی نیکوداوری مسئلت خواهم کرد که درموقع چشم بستن از این دنیا باایمان بروی .درهمان حال وضع خواجه دگرگون شد وشورش دل منقلبش کرد وطشتی آوردند . واو جان به جان آفرین تسلیم کرد .ازنکات بسیار مهم نهفته دراین داستان اجتناب از  اکتساب  علمی است که برای انسان سودمند نیست چه بسا برخی نادانسته ها نعمتی است که مارابه زندگی وحیات امیدوار می نماید وبالعکس دانستن برخی مجهولات همانند مطلع شدن انسان از زمان مرگ خود نقمتی است که منجر به مرگ تدریجی آدمی می شود نکته دیگر حدیثی است از پیامبر اکرم (ص ) که فرمودند : هرکس مصیبتهای کوچک رابزرگ بشمارد خداوند مصیببتهای بزرگ رابراو نازل خواهد نمود .اگر آن شخص زیانهای کوچکی که براو وارد شده وقابل جبران بود را ازخویش دفع نمی نمود شاید قضای الهی قصد جان اورانمی کرد .او  درحقیقت بافرار از ضرر وزیانهای مالی خودرادرمعرض کیفر جانی قرارداد  .  نکته ظریف دیگر  آنکه انسان با ارتقاء علم خود به جا ی آنکه درافزایش  مکارم اخلاقی وفضیلتهای انسانی بکوشد با سوء استفاده  از علم درمسیر انحطاط اخلاق قرارگرفت . معضلی که امروز گریبان اتسان راگرفته است . پیشرفت تکنولوژی نه تنها منجر به کاهش جرم وجنایت بشری نشد که دستاورد کشتار جمعی انسانها رابه همراه داشت .پایان سخن آنکه به قول سعدی علمی که همراه با عمل (به تعهدات اخلاقی ) نباشد همان نادانی است !

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٩ توسط میثم | پيام ها ()

نمی دانم از کدامین مشرق طلوع خواهی نمود

نمی دانم  خواب گران کدامین قافله رابرهم خواهی زد

اما روزی دیگر خواهی آمد

روزی بهتر از امروز

روزی که چشمها درانتظارت آمدنت بارانی است

وتو همچون خورشید

پس از باران خواهی آمد

نرگس سرخوش ومخمور از آمدن توست

ای گل نرگس همچون مسیح زیبایی

وهمچون محمد ملیح

دوستت دارم

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/٢۳ توسط میثم | پيام ها ()

آنروز وقتی استیونس همکلاسی ارمنی دانشکده وارد کلاس شد همه بچه ها زدند زیر خنده . دردستانش یک جعبه شیرینی بود .هرکسی از هر طرف تکه ای را حواله استیونس می کرد یکی می گفت: نکنه قاطی مرغاشدی‌، دیگری می گفت : شاید دایی شدی آره ؟ وصدای خنده بچه ها درچهره رنگ پریده او محو و ناپدید می شد  . او بالبخندی معنی دار سرش رابه علامت منفی بالا می برد وبه بچه ها نگاه می کرد . آخر سریکی از بچه ها پرسید پس برای چی شیرینی خریدی ؟ استیونس مکث کوتاهی کرد و گفت :امروز تولد امام حسینه ! یکباره سکوتی تلخ کلاس رافراگرفت سرها به زیر افتاد وبغضی گلوگیر سینه بچه ها را فشرد . از خجالت هیچکس قدرت تکلم نداشت . هرجاکه هست خدا یارویاورش باشه . پسر بامحبتی بود .

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۱٤ توسط میثم | پيام ها ()

  زبان در اندیشه وکلام مولانا  همچون سکه ای دوروست ! روی شیـر آن نشان از راستی ودرستی  و روی فرد آن نشان از تزویر و ناراستی دارد !

 مولانا باحساسیت خاصی که درحقیقت مختص خود اوست کاربردهای متفاوت زبان را بیان می کند. باتمثیلهایی بدیع و روح نواز. اساسا تصویر پردازی معنا و مفهوم درمثنوی چنان قوی و فوق العاده است که گاه حیرت آدمی رابرمی انگیزد و ما را به یاد این بیت حافظ می اندازد که :

هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد !

مولانا زبان را دارای ساحت الهی و شیطانی می داند ساحت الهی آن در دَمِ مسیحا متجلی می شود و ساحت شیطانی آن در فریب واغوای انسان توسط شیطان ظهور می یابد . درقرآن کریم عمل غیبت  بیشتر از گناهان دیگری که از اعضا وجوارح انسان سرمی زند مورد تحذیر وتقبیح واقع شده است ! تاآنجا که از غیبت بعنوان خوردن گوشت برادر مرده یادشده که انسان نسبت به آن بسیار اکراه دارد واین عمل از آفات عدم کنترل گفتار و زبان است .

درحدیث است که هرروز صبح که آدمی از خواب برمی خیزد تمامی اعضاء بدن ملتمسانه از زبان می خواهند که آنهارادرطول روز آرام بگذارد وموجبات معصیت آنها رافراهم نکند چراکه منشاء صدور گناهان را از این عضو کوچک می دانند .

حتما به  خاطر دارید این روایت بسیار ارزشمند راکه شخصی از پیامبر اکرم (ص ) سوال می کنند  بزرگترین گناه چیست ؟ وآن حضرت درپاسخ می فرمایند : دروغ !

با تامل دراین کلام گهر بار می توانیم دریابیم که سرآغاز دومینوی گناه  و لغزش رفتاری از گفتار شروع می شود وامتدادش آتشی است که هم گوینده دروغ وهم دیگران را دربرمیگیرد ازاین روست که مولانا این تعابیر زیبا وبدیع را درخصوص آفات زبان بیان می کند :

 

 

این زبان چون سنگ وفم آهن وش است

وآنچه بجهد از زبان چون آتش است

سنگ وآهن را مزن برهم گزاف

گه زروی نَقل وگاه از روی لاف

زانکه تاریک است وهرسو پنبه زار

درمیان پنبه چون باشد شرار؟

ظالم آن قومی که چشمان دوختند

زان سخنها عالمی را سوختند !

عالمی رایک سخن ویران کند

روبهان مرده  را شیران کند!

گرحجاب از جان ما برخواستی

گفت هرجانی مسیح آساستی

یکی از فرازهای زیبای مثنوی معنوی مولانا درخلال داستان طوطی وبازرگان رقم می خورد، آنجا که بازرگان از سفر هندوستان بازمی گردد وپیغام طوطیان هند را به طوطی خود می رساند ومنجر به هلاک ظاهری او  می شود .  

مولانا دراین قسمت همچون کار آگاهی خبره و  چیره دست چشمان  خود را به سمت زبان می چرخاند وآنچنان که گویی عامل این مرگ مشکوک را یافته است

اورا اینچنین مورد عتاب وخطاب  قرارمی دهد :

ای زبان هم گنج بی پایان تویی

ای زبان هم رنج بی درمان تویی

هم صفیر وناله مرغان تویی

هم انیس وحشت وهجران تویی

ای زبان هم آتشی هم خرمنی

چند این آتش دراین خرمن زنی

درنهان جان از تو افغان می کند

گرچه  هرچه گوییش آن می کند !

 

 گاه نیز مولانا خسته از این محاجه و مجادله با زبان ،از قیل وقال مقدر، روی برمی تابد حرف وصوت وگفت رابرهم می زند وبا زبانی دیگر بادلدار خود گفتگو میکند.

زبانی که به قول او حتی آدم وعیسی نیز با آن زبان باخداوند سخن نگفتند !

درداستان موسی وشبان نقش نارسای زبان در بیان صحیح حالات وانفعالات درونی انسان را

می بینیم که منجر به عتاب موسی نسبت به مرد چوپان می شود . شبانی باخدای خود درحال مناجات وگفتگوست اما وقتی احساس پاک وبی آلایش خودرا درظرف کلمات می ریزد بسیار کفر آمیز جلوه می کند ومنجر به برخورد شدید الحن موسی با خود می شود ! موسی به او می گوید:

گرنبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

شبان افسرده می شود وسربه بیابان می گذارد اما خداوند از طریق موسی اورابه خود فرامی خواند ومولانا این ابیات را درتوصیف رحمانیت خداوند می سراید واینکه او تنها به دل نظر می کند وزبان وسیله ای  جز ابراز بیان درون نیست وآنچه اهمیت دارد مظروف است نه ظرف !

 

ما زبان راننگریم وقال را

مادرون رابنگریم وحال را

ناظر قلبیم اگر خاشع بود

گرچه گفت لفظ ناخاضع رود

چند از این الفاظ واضمارو مجاز

سوز خواهم سوز باآن سوز وساز

آتشی از عشق درجان برفروز

سربه سر فکر وعبارت رابسوز !

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۸ توسط میثم | پيام ها ()

نازنین !

گلاب ، عرق روی گل است

وعرق روی تو ،گلاب

آن حاصل سوختن گل است

واین حاصل سوختن دل

هردو زیبا ومعطر !

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۳۱ توسط میثم | پيام ها ()

نوجوان بودم .سالهای جنگ بود .از گرگان به تهران بازمی گشتم .دراتوبوس که نشستم نگاهی به صندلی خالی کنار دستم کردم باخود گفتم :خداکنه یه همسفری کنارم بشینه که لایق باشه و بتونم باهاش صحبت کنم واین چند ساعت زمان سفر ملال آور نباشه !درهمین افکار بودم که پیرمردی ساده وروستایی کنارم نشست !باناراحتی خودم روبه کنار پنجره کشیدم و تو دلم گفتم : ای بابا چی فکر می کردیم چی شد !آخه اینم شد شانس !حالا من به این پیرمرد بی سواد چی بگم ؟تا تهران باید تحملش کنم واقعا که چه بدشانسم من ! ساعتی گذشت . متوجه شدم که پیرمرد بادستهای پینه بسته اش خودکاری از جیبش بیرون آورد وتکه کاغذی از جیب کتش . وشروع کرد باخطی لرزان به نوشتن ! کنجکاو شدم ببینم چی می خواهد بنویسد زیر چشمی باولع به دستانش نگاه کردم .با تانی می نوشت  وبصورت ستونی فهمیدم شعر می نویسد آنهم از پیش خود ! کمی به او نزدیک شدم وشعرش را خواندم .نوشته بود :

بیا بیا که کعبه دل بی تو کافرستان است 

بزیر زلف تو زنار بستن آسان است

اگر چه فرش من از بوریاست طعنه مزن

چراکه خوابگه شیر درنیستان است

از آن زمان  به بعد به هیچکس به چشم حقارت نگاه نکردم !

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢۳ توسط میثم | پيام ها ()

بیچاره پیرمرد که درتنهایی خود روزگار می گذراند .دستانش مرتعش شده چانه اش لرزه دارد ساعتها به دیوار اتاق تکیه میزند وبه پنجره چشم می دوزد چقدر این پنجره برایش خاطرات خوبی رقم زد سالهای سال همسرش از پشت این پنجره اورا به هنگام رفتن به مزرعه باچشمانی مهربان مشایعت می کرد گاهی از همان بالا سفره نانش راکه جا گذاشته بود برایش پرت می کرد. آه که چقدر همسرش رادوست می داشت باهم لیلی ومجنون بودند وقتی که همسرش رفت او هم از این داغ دیگر کمر راست نکرد تامدتها گیج ومنگ بود او ماند وخانه ای فرسوده از تکرار روزها وشبهای سالهای از دست رفته اش .یکی از نوه هایش باحیله وترفند از او امضا گرفته وبخشی از زمینش را تصاحب کرد وقتی پسرش از این موضوع بوبرد به دادگاه شکایت کرد واوهم مجبور بود مدتی روانه دادگاه شود واز حق مغصوبش دفاع کند تنها خواهرش  که درهمان روستا زندگی می کند هم اورافراموش کرده واز او مطالبه ارث ومیراث دارد می گوید دارایی مادرم را تو تصاحب نمودی وباید سهم مرا بدهی. یکی از دخترانش که درروستا نزدیک اوست  تنها درقبال دریافت دستمزد از برادرانش حاضر به سرزدن به او وآماده نمودن غذای اوست . حالا معنای مغلوب شدن راخوب می فهمد حالا او از همه شکست خورده است قماربازی رامی ماند که همه چیزش راباخته ودیگر چیزی برای بازی ندارد باز هم به پنجره نگاه می کند از پشت پنجره کودکیهایش را می بیند بادبادکی کوچک ساخته ونخ آنرا محکم دردستانش گرفته آنقدر محکم که گویی تمام دنیا را دردستان کوچکش نگهداشته است آرام وباصدایی لرزان زیر لب زمزمه می کند :

من قایدیب بیرده اوشاق اولایدم 

بیرگل آچیب اوندن سورا سولایدم

(ایکاش دوباره کودکی می شدم /همچون گلی که می شکفد وسپس پژمرده می گردد) استادشهریار

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱٧ توسط میثم | پيام ها ()

دیروز باهمسر وفرزندم  وپدرومادرخود وهمسرم وزن برادرم وپسرش رفتیم جاجرود که از ییلاقات تهران است از زمان ناصرالدین شاه که شکارگاه اوبوده ،این منطقه مصفا درکنار رودخانه ای است که آب خنک و نسیم دلپذیری دارد حظی بردیم از طبیعت سرسبز آنجا وبیشتر من از بازی احسان پسرم وبرادرزاده ام پارسا که کودکیهایم را به خاطر م آورد رفته بودند داخل چمن وبا آب پاش داخل باغچه آب بازی می کردند هرچند از جوانیم وهمین حالا که پا به چهل سالگی نهاده ام برمنتهای مطلب خود کامران شده ام اما کودکی چیز دیگری بود خصوصا برای من ودرزمانه من که حال وهوای عجیب وغریبی داشت همیشه در تقابل سنت ،مدرنیته ،جنگ وصلح بودم یکباره از یک حکومت پادشاهی 2500 ساله وارد حکومتی روحانی ومذهبی شدم وبعد جنگ وخون وآتش ودوستانم که یکی یکی به شهادت می رسیدند  یاران چه غریبانه رفتند از این خانه !.....هندوانه را داخل رودخانه گذاشته بودم ازخنکی وشیرینی شده بود احلی من العسل وطبیعت که بامن سخن میگفت درختها رامیدیدم که درحال مناجات باخداوندند باورکنید باتمام وجود این را دیدم وحس کردم اما به کسی نگفتم ساعت 5 عصر خانه بودیم

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱٦ توسط میثم | پيام ها ()

شاید یکی از مهمترین نکته هایی که درزندگی امام توجه من رابه خود جلب نموده است بیتی باشد که او به مناسبت تاریخ وفات خود سروده است :

سالها می گذرد حادثه ها می آید

انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

می دانید که اشعار امام درزمان حیاتشان بروز وظهورپیدا نکرد وبعد از فوت ایشان بود که به چاپ رسید به نظر من 3 دیدگاه دراین خصوص می تواند مد نظرواقع شود :

1- از آنجاکه ادبیات کلامی امام با اشعار سروده شده همخوانی نداردممکن است شخصی اشعار را سروده وبه خاطر علاقه  به امام ،به ایشان هدیه کرده باشد  

2- همانند حکیم عمر خیام که پیشگویی کرد گور من درموضعی باشد که هر بهار با گل پوشانده شود یا توسط تنجیم یا علوم غریبه یا هرچیز دیگری پی به این موضوع برده باشد

3- مانند برخی اشخاص به ایشان الهام شده باشد که دراین زمان فوت می کنند

بیشتر هدف من طرح بحث بود تا نظر شما راجویاشوم چون هیچکس به این دقت تاریخ فوت خودرا اعلام نکرده است چراایشان تاریخ پایان جنگ ویاحوادث دیگر انقلاب را پیشگویی نکرده بود  ؟ واساسا چرا زودترپی نبرده بودیم که ایشان طبع شعر دارند همچون آقای خامنه ای که شعر می گویند وامین تخلص می کنند !

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱٢ توسط میثم | پيام ها ()

بهار 1390 فرا رسید من امسال سال تحویل رو درکنار عشایر بختیاری بودم  دردل کوههای زاگرس

درفاصله 100 کیلومتری شهرستان لالی از توابع مسجد سلیمان جای شما خالی بود

چه صفا وصمیمیتی بود آدمها درست مثل طبیعت بودند بادلی پاک وروحی بزرگ .دشت فرششان وآسمان سقفشان بود انگار هیچ تمنایی از خدا نداشتند کودکانشان مفهوم عید رو نمی فهمیدند

هنوز همان لباسهای سالهای قبل رو برتن داشتند عید برای آنها در زائیدن گوسفندها وبزها و رفتن به ییلاق معنا پیدا میکرد عید برای آنها مساوی بود با تن پوش سبز زمین و بارش تند باران .

سفره هفت سینشان فقط ماهی رودخانه ای داشت وشیرینی .اما همه شادمانی آنها بود .

زنها به دنبال تجمل ومد نبودند درخدمت شوهر وفرزندان بودند

نان می پختند، شیر می دوشیدند، مشک می زدند ودرکنار هم باصفا زندگی می کردند

هیچ گلایه ای هم نداشتند خوش بودند به معنای واقعی کلمه . شبی که داخل چادرشان

خوابیدم رو هرگز فراموش نخواهم کرد ماه دشت رو روشن کرده بود نسیم خنکی می آمد

نفهمیدم کی صبح شد وصبح آنها برای ما کباب پخته بودند ازگوشت بزی که چند روز پیش کشته بودند

اصلا باما غریبه نبودند انگار سالهای سال درکنارشان بوده ایم . درنگاهشان مناعت طبع بود

دررفتارشان بزرگی واخلاص . چند روزی درکنارشان بودیم من وبرادرم ویکی از کارگردانهای تلویزیونی . از زندگی شان مستندی تهیه کردیم که به زودی از تلویزیون پخش می شود .

شما عید رو چگونه گذراندی ؟

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/۳۱ توسط میثم | پيام ها ()
قالب وبلاگ