گوشی راکه برداشتم صدای مردی حدودا 50 ساله از آنطرف خط شنیده می شد
- بفرمایید
- آقا شماره شما رو گوشی من افتاده بود !
- ببخشید شما ؟
- آقا شما تماس گرفتید !
- درسته ولی اینجا بانکه من نمی دونم کی باشما تماس گرفته
- من رضا اسدی هستم راننده ماشیین سنگین ، نکنه چیزی برنده شدیم
می خوای خبر خوش بهمون بدی 
- آقا رضا شما همیشه برنده ای همینکه چیزی رونباختی برنده ای
درضمن من همیشه بادقت پشت ماشینهای سنگین رو می خونم
بعضی وقتها نوشته های جذاب و بامعنایی به چشمم می خوره
- قربون شما راستش منم روگل پخش کن ماشینم نوشتم رخصت!
ماشین من تو ساوه تکه ! کاری داشتی درخدمتیم
تشکر کردم وگوشی راگذاشتم وبه او فکر کردم خیلی به ماشینش
علاقه داشت یاد سریال خوش رکاب افتادم و گفتم واقعا حق هم دارن
بیشتر ساعات عمرشون رو پشت فرمون می گذرونن .شب رورز تو کوه وکمر
تو سرماوگرما قصه دوره کردن ماه وخورشید رو زمزمه می کنن
با چند تائیشون از نزدیک برخورد داشتم آدمهای دست ودل بازی هستند
خیلی هم بامحبت . خداحفظشون کنه .
ازدوردست صدای مرغان دریایی به گوش می رسید وما توی لنج بودیم واز کف شیشه ای
آن کف دریارو نگاه می کردیم و لذت می بردیم
به یاداین بیت از سعدی افتادم که : کف دریاست صورتهای عالم !
پیش خودم گفتم شاید همون موقع که به جزیره کیش آمده وشبی هم مهمان آن بازرگان حریص بوده فرداش آمده وکف خلیج فارس رو دیده واین شعر رو گفته ، جوانکی داخل لنج ارگ می زد و ترانه های رایج رو می خوند ..نازی نازی امشب دلم مست توئه .... و جوان دیگری هم درخصوص ماهی ها توضیح می داد که این طوطی ماهیه واون یکی عروس دریائیه که نیش می زنه وبعد هم برای خوشمزگی گفت البته همه عروسها نیش می زنن وصدای خنده مسافران
بعد هم هی بازاربود که می رفتیم وخرید می کردیم واقعا بازارهاش کش می آمد .
واقامت درهتل زیبای فلامینگو وغذاهای دلچسبش و بازدید از پارک پرندگان ودیدن طاووس ها و سایر پرندگان که آزادانه از مقابل پاهامون رد می شدن ودیدن طاووس نری که برای یک طاووس ماده پرهاشو باز کرده بود البته فکر کنم ماآدمها از دیدن اون منظره بیشتر از طاووی ماده شگفت زده شده بودیم ولذت می بردیم هرچند از دل اون طاووس ماده خدا خبر داشت !
بعد هم دلفینها که حرکاتشون باعث تحیرم شده بود خصوصا «سالی» که دلفین خیلی باهوشی بود چنان بامربی خودش ارتباط برقرار می کرد و جوابش روبا تکون دادن سرو دست می دادکه آدم باور نمی کرد!ودیدن سیرک ...که خیلی جالب بود
و صبحها که می رفتم کنار دریا ومی دویدم وورزش می کردم یک بار هم توی آب رفتم وکمی شنای پروانه وکرال سینه وبعد روی ماسه های نرم وداغ خوابیدم و صدف جمع کردم صدفهایی که از اعماق خلیج همیشگی فارس به ساحل رسیده بودندو صدها حکایت از امواج دلکش دریا رو در گوش خود داشتند !
درفضای تکراری افکار تکراری تولید می شوند . کسی که هرروز درمحیط کارش همون تصاویر روزهای قبل وهمون کار روتین شده رو انجام می ده قدرت خلاقیت رو کم کم از دست میده وبه یک موجود انفعالی تبدیل می شه .مگر کسانی که بااین تکرار مبارزه می کنن و بهترین روش مبارزه با یکنواخت شدن روآوردن به هنر و تفکر ومطالعه و ورزشه . واصولا خود فکر کردن .فکرکردن به گذشته ،حال وآینده !
به دیروز که چگونه گذشت ،به امروز که چگونه می گذره وبه فردا که بهتره چگونه سپری بشه والبته همیشه حالت یک پرش روداشتن حالت استارت زدن وآماده بودن برای کارهای غیر منتظره می تونه روحیه آدم رو برای زندگی بالا ببره .
انسانهای بزرگ همواره از پیله روزمرگی بیرون آمدن وکارهای بزرگ کردن . بعضی ها
به تدریج وبعضی ها ناگهانی همه چیز رو تغییر دادن اما بهترین روش، روش آهسته وپیوسته رفتنه .
می تونی از یک نقطه شروع کنی از رفتن به یک کلاس هنری مثل خوشنویسی یاموسیقی
می تونی یک ورزشی رو بصورت جدی شروع کنی مثل شنا یا آمادگی جسمانی
می تونی دوست جدیدی پیدا کنی و جزیره ای ناشناخته رو کشف کنی می تونی اطلاعات
سیاسی یا فرهنگی یا تاریخی خودتو بالا ببری
بالاخره اینکه آروم نباید بشینی حرکت حرکت حرکت فقط به این فکر کن !وبه تحولی که
باید بهش برسی ! موفق باشی
دخترک رابرده بود تا زنده بگور کند !آخر این یک رسم کهن بود !
دختر مایه ننگ وتباهی بود !شرافت خانواده رابه باد می داد !
دخترک رادرون گور خواباند برای آخرین بار نگاهش کرد
می خواست ببوسدش اما نمی توانست !می خواست نوازشش کند امانه !
اینکار ترحم اورا برمی انگیخت . به چشم های معصوم وبی گناهش نگاه کرد
چقدر زیبا بودند همچون نگاه بچه آهوهای دشت مأسل بودند .وقتی برای
خواستگاری از فاطمه به آنجا رفته بود دوستانش اورا از اینکار منع کرده بودند
ومی گفتند اینقدر به خودت سختی نده ورنجور مباش عشق تو به فاطمه همچون
عشق به ام الحویرث وام الرباب است .اما او می دانست که فاطمه راجور دیگری دوست داردوبالاخره با او ازدواج کرد
وقتی اولین فرزندشان دختر شد از ناراحتی چنان چهره اش سیاه وعبوس شد که هیچکس اورااینگونه ندیده بود درحالیکه فاطمه گریه می کرد دختر رااز دستان اوگرفت و به گورستان حاشیه شهر برد هواکم کم داشت تاریک می شد بادستان خود قبرکوچکی حفر کرد و او را درآن گودال سرد مکنده زنده بگور کرد !با دومین دختر هم همین کار راکرد تادختر سوم متولد شد.
این بار فاطمه دختر ک راپنهانی به دایه ای سپرد تا مبادا به سرنوشت دیگر دختران دچار شود !سه سالی از این ماجراگذشت روزی او به خانه آمد ودختر ک رادرحیاط دید که باشیرینی سخن می گوید پرسید :این دختر کیست ؟فاطمه مکث کرد .
نمی دانست چه بگوید اما بالاخره سکوت سه ساله راشکست وگفت دختر خودمان است بین چقدر زیبا شده اما افسوس او باتمام وقاحت وبی شرمی سیلی محکمی به صورت فاطمه زد ودخترک را از دست او قاپید وبه گورستان آورد. حالا درچشمان او
خیره شده بود از شدت ناراحتی عرق کرده بود! دخترک دستانش را به سمت پیشانی پدر برد تا عرق نشسته بر چهره اورا پاک کند .او سرش را برگرداند وبه دور دست خیره شد .
دخترگ گفت بابایی خیلی دوست دارم . خسته نباشی وبادستان کوچولویش انگشتان پدر راگرفت وگفت :بریم خونه بابایی مامان کو؟
دیگر تاب نیاورد دخترک رااز میان گور بلند کرد وبه خانه آورد .وقتی فاطمه رادید باصدای بلند گفت :نمی تواند دیگر نمی تواند اینکاررا بکند !
ومحمد درمیان اینچنین قومی مبعوث شد تا بگوید که دختران را زنده بگور نکنید
وبگوید هیچ مردی بر هیچ زنی برتری ندارد مگر باملاک تقوا.
دیگر پس از آن هیچ دختری زنده بگور نشد وخداوند به پیامبرش دختری بخشید
که سرور همه مردان عالم شد ! وشد آنچه شد .
میلادپیامبر نورورحمت مبارک باد.
درکتاب بهارستان جامی خواندم که زمانی دربصره یابغداد بین مسلمانان ومسیحیان اختلاف
افتاده بود ومنجر به آتش سوزی معبدی شد که گفتند توسط عده ای از مسلمانان بوده است
حاکم دستور داد تا مظنونین را جمع کردند وبین آنها قرعه آزادی ومرگ را تقسیم
نمودند اتفاقا به شخصی قرعه مرگ افتاده بود شروع به وجزع وفزع کرد که مردی
عیالوارم واطفال صغیر دارم تورا به خدا مرانکشید اما کسی به گریه وزاری او توجهی نمی نمود
ازقضا جوانی درکناراو بود که قرعه آزادی به او افتاده بود قرعه خودرا به آن شخص داد و
قرعه مرگ او راگرفت .
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی
تادرآغوشش بگیرم تنگ تنگ
روزی یکی از دوستان سقراط به نزد او آمد درحالیکه آثار ناراحتی از چهره اش هویدا بود .
سقراط به او کفت : ظاهرا از چیزی ناراحت هستی همینطور است ؟
او گفت :آری دربازار آتن شخصی را دیدم که مرا می شناخت به او سلام کردم اما پاسخم رانداد.
سقراط گفت ناراحتی تو بیهوده است . من اثبات این ادعارابرایت روشن خواهم ساخت .
آیا تو می دانی که انسان از چیزی به نام جسم واز چیزی به نام روح تشکیل یافته است.
آری ، این چه سوالی است که از من می پرسید ؟
حالا به این سوال من هم پاسخ بده . آیا اگر تو به دیدن شخصی بروی که دستش شکسته است عصبانی می شوی ؟
قطعا نه چون او بیمار است .
خب نکته مهم همین جاست دوست من،همه بیماریها که جسمی نیست.
آن شخص که از اونام بردی دچار بیماری روحی شده است پس ناراحتی تو بی دلیل است !
