وقتی شعری می خواندم که بااین مصرع شروع می شد
«گاهی دلم برای خودم تنگ می شود»
به نظرم وقتی از فطرت پاک خود فاصله می گیریم وچند گامی به سوی ناراستی می رویم همان صدای آشنای «دراندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم واو درفغان ودرغوغاست» فریاد برمی آورد که :
به کجا چنین شتابان ؟ آنوقت لختی به خود می آییم و به یاد می آوریم گذشته خود را ومعنویت از دست رفته را.
اما چرا اینگونه می شود ؟
چرا نمی توانیم همیشه خوب بمانیم ؟
اگر اینگونه می شد شاید دیگر توبه معنایی نداشت و« ان ا.. یحب التوابین »
کاربردی پیدا نمی کرد . این فترت ها برای بازگشت به فطرت شاید رشته مودتی باشد که وقتی گره می خورد باعث تقرب بیشتر مابا منبع نور عالم باشد .به هر حال هر تاخیری موجب آفت نیست شاید مهلتی است تا خون شیرشود وهر معصیتی موجب زلالتی نیست شاید که منتج به طاعتی گردد . ولی به هر حال باید گفت
یامحول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال
سلام دوستان
سال نو مبارک
آن همه نازو تنعم که خزان می فرمود
عاقبت درقدم بادبهار آخر شد
بهار آمد همراه با بخششهای کریمانه اش .بادوباران آمد ودیدار یاران تازه شد
وحرکت آفرینی اش به سوی دشت ودریاو کوهستان ورفتیم وآمدیم
خوزستان مثل هرسال گرم نبود باران لطافت بخشیده بودش
درجستجوی پیر به دزفول رفتم به درخانه ومغازه اش اما نیافتمش
وقتی نمی خواهد بشود نمی شود هم خدا هم پیر هم سایر نیروها
اما وقتی بخواهد بشود فقط خداست که حکم به انجامش می کند
هرچند خود نشدن هم به نوعی شدن یک امر است اما ازحیث وجود درشدن انگار بیشتر اراده خدا تعلق دارد تانشدن . وقتی بخواهد بشود یک جوری به دلت نشاط وامیدی می رسد که بیدار می شوی وحرکت مثل دومینو پله پله تورامی برد حتی بعضی از اسباب که برسرراه مانع شود هم برطرف می شود ومیفهمی که داردمی شود
مثل همین شعر حافظ خزان باتکبر وغرور جلوه می کند اما
وزیدن یک بادبهاری بساطش رابه هم می ریزد سودای
خامش را نقش برآب می کند
امیدوارم درسال جدید خواسته هایتان برآورده بشود
