بارانک

فصل زمستان انگار طولانی تر به نظر می رسد هرچند روزهایش کوتاهتر است وزود هواتاریک می شود  من اما بهار رادوست دارم فصلی که درآن بدنیا آمدم  ماهی که ترس ودلهره را دروجود دختران می ریزد حدس زدید ؟... خردادماه  !

حالا که داریم به بهار نزدیک می شویم خوشحال ام یک ماه و نیم دیگر بهار می آید  باهوای تازه اش

باگلهایی که گل فروش های دوره گرد می آورند  باصدای باران  و عطر شکوفه  باحس غریبی که

درمن می شکفد حس عشق وشور ومستی !

کودکی هایم دریکی از محلات باقدمت تهران گذشت . دراطراف خانه ما پربود از باغهای پرورش گل

من باگلها بزرگ شدم . عطر سکر آور سرشار از لذت !

خیلی وقت است که به آن کوچه سری نزدم نمی دانم که هست که نیست ....

شاید یکی از همین روزهای بهاری به آنجا رفتم  هرچند دیگر از آن باغهای گل و همسایه های پاکتر از گل خبری نباشد !

گذاشتیم وگذشتیم وبودنی همه بود

شدیم وشد سخن مافسانه اطفال

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/۱٤ توسط میثم | پيام ها ()

وقتی  شعر حکیم کسایی مروزی را که درنیمه اول قرن چهارم ودرسن پنجاه سالگی  دروصف حال خود سروده می خوانم به آرزوهای دورودراز آدمی  تاسف می خورم! به راستی دنیا وآنچه درآن است  بازیچه ای بیش نیست  اگر حکیمانه به آن بنگریم !

به سیصد وچهل ویک رسید نوبت سال

چهارشنبه ونه روز باقی از شوال

بیامدم به جهان تاچه گویم وچه کنم

سرود گویم وشادی کنم به نعمت ومال ؟

ستور وار بدین سان گذاشتم همه عمر

که برده گشته فرزندم واسیر عیال

درم خریده آزم ستم رسیده حرص

نشانه حدثاتم ،شکار ذُل سوال

به کف چه دارم از این پنجه شمرده تمام

شمار نامه باصدهزارگونه وبال

 من این شمار به آخر چگونه فصل کنم ؟

که ابتداش دروغ است وانتهاش مُحال !

دریغ فرجوانی دریغ عمر لطیف!

دریغ صورت نیکو دریغ حسن وجمال !

کجا شدآنهمه خوبی کجا شد آنهمه عشق ؟

کجاشد آنهمه نیرو کجاشدآنهمه حال ؟

سرم به گونه شیر است ودل بگونه قیر 

رخم به گونه نیل است وتن به گونه نال

نهیب مرگ بلرزاندم همی شب وروز

چوکودکان بدآموز رانهیب دوال !

الا کسایی پنجاه برتو پنچه گذاشت !

بکند بال وپرت رابه پنجه وچنگال

کنون توگر به مال وعمل بیش از این نداری میل

جداشو از امل وگوش وقت خویش بمال !

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٤ توسط میثم | پيام ها ()
قالب وبلاگ