بهار 1390 فرا رسید من امسال سال تحویل رو درکنار عشایر بختیاری بودم دردل کوههای زاگرس
درفاصله 100 کیلومتری شهرستان لالی از توابع مسجد سلیمان جای شما خالی بود
چه صفا وصمیمیتی بود آدمها درست مثل طبیعت بودند بادلی پاک وروحی بزرگ .دشت فرششان وآسمان سقفشان بود انگار هیچ تمنایی از خدا نداشتند کودکانشان مفهوم عید رو نمی فهمیدند
هنوز همان لباسهای سالهای قبل رو برتن داشتند عید برای آنها در زائیدن گوسفندها وبزها و رفتن به ییلاق معنا پیدا میکرد عید برای آنها مساوی بود با تن پوش سبز زمین و بارش تند باران .
سفره هفت سینشان فقط ماهی رودخانه ای داشت وشیرینی .اما همه شادمانی آنها بود .
زنها به دنبال تجمل ومد نبودند درخدمت شوهر وفرزندان بودند
نان می پختند، شیر می دوشیدند، مشک می زدند ودرکنار هم باصفا زندگی می کردند
هیچ گلایه ای هم نداشتند خوش بودند به معنای واقعی کلمه . شبی که داخل چادرشان
خوابیدم رو هرگز فراموش نخواهم کرد ماه دشت رو روشن کرده بود نسیم خنکی می آمد
نفهمیدم کی صبح شد وصبح آنها برای ما کباب پخته بودند ازگوشت بزی که چند روز پیش کشته بودند
اصلا باما غریبه نبودند انگار سالهای سال درکنارشان بوده ایم . درنگاهشان مناعت طبع بود
دررفتارشان بزرگی واخلاص . چند روزی درکنارشان بودیم من وبرادرم ویکی از کارگردانهای تلویزیونی . از زندگی شان مستندی تهیه کردیم که به زودی از تلویزیون پخش می شود .
شما عید رو چگونه گذراندی ؟
