عمو بامیه ای
"سرآسیاب دولاب – روبروی مسجد حجت –کوچه احمد سیگاری ".این نشانی منزل ما قبل از انقلاب بود .
محله سرآسیاب از محلات باقدمت تهران است . جایی که ابوالفضل بلعمی وزیر ودانشمند مشهور دوره سامانی ومعاصر بارودکی درنیمه اول قرن چهارم هجری درآنجا می زیسته . منطقه ای بسیار خوش آب وهوا
که محصور در باغهای پرورش گل وسبزی بود . یادم هست درسال 1357 که کودکی 7 ساله بودم شبهای تابستان بر روی پشت بام خانه می رفتیم وشب را به صبح می رساندیم . عطر خوشی که از باغهای گل اطراف خانه همراه نسیم می وزید بقدری سکر آور بود که هنوز در کنج اتاقک ذهنم به یادگار مانده است . نسیم خوشی که بی اختیار مرا به یاد این بیت معروف از" امرء القیس" شاعر بزرگ عرب می اندازد :
اذا قامتا تضوع المسک منهما
نسیم الصبا جاءت بریا القرنفلی
گاهی اوقات همراه با بچه های محل به یکی از باغهای اطراف می رفتیم ودر حوضچه ای که از آب قنات باغ لبریز شده بود آب تنی می کردیم . من مکبر حاج آقا قدوسی پیشنماز مسجد حجت بودم ایشان را مدتی قبل درفوت برادرشان ملاقات کردم که با ویلچر آمده بودند و بسیار معمر هستند .
شاید بدون شک می توان گفت مسجد ممهترین پایگاه حرکت خودجوش مردم درجریان انقلاب اسلامی بود . اصلا صلوات ها وتکبیر ها رنگ وبویی دیگر داشت . در گلوی مردم فریاد بود که به هوا برمیخاست
فریادی از سر اعتقاد ،فریادی از سر خشم ونفرت . نفرت از شاهی که اعتراض را بازندان وتبعید و اعدام پاسخ می داد . و غافل بود از سرنوشتی شوم ومحتوم که درانتظار ش بود . کتاب اختاپوس صد پا رابخوانید تا ببینید خانوده سلطنتی چگونه سود و سهام اغلب شرکتهای نفتی و شریانهای اقتصادی رادردست گرفته بودند .
و در مقابل مردم مسلمان وبااعتقاد ایران شاهد نوشیدن شراب شاه ووابستگانش با اربابان امریکایی خود بودند که با پول بیت المال درکاخهای متعدد خود پایکوبی ودست افشانی می کردند وغافل بودند از حقیقتی که درشعر" شاندور پتوفی "شاعر انقلابی مجارستان نهفته است .
بشتابید ..!
وحق مردم رابدهید
آیا ندیده اید خشم مردم را
آنگاه که دیگر درخواست نمی کنند
وبا زور می ستانند ؟!
وشد آنچه شد !
خاطره ای که برایتان بازگو می کنم . خاطره ای از آن سالهاست . خاطره ای خونین از کودکیهایم از وقتی که صدای صفیر گلوله سکوت خیابان رامی شکست . و پس از آن درمقابل بیمارستان بهادری ( مردم فعلی ) آمبولانسها آژیر کشان می رسیدند و درمیان فریادهای "می کشم می کشم آنکه برادم کشت" زخمی ها را به داخل بیمارستان می بردند .
پدرم خیاط بود . درپامنار تهران . از چوبهای داخل طاقه های پارچه برایم پلاکاردی ساخته بود وبرروی آن عکسی از امام رانصب کرده بود . آن عکس را هم او وهم من خیلی دوست می داشتیم عکسی بود که امام درپاریس دردهکده زیبای نوفل لوشاتو زیر درختی به حالتی لمیده گرفته بود ولبخندی ملیح برلب داشت . شاید علاقه ما به این دلیل بود که کمتر درعکسهای امام حالت ابتسام دیده می شد بیشتر تصاویر ایشان با چهره ای است که حکایت از اراده محکم والقا کننده همان شخصیت کاریزماتیک ایشان دارد .
یکی از روزهای انقلاب بابچه های محل درکوچه شعار میدادیم . بزرگترها نمی گذاشتند همراهشان به سرخیابان برویم . اما آنروز من هرطور بود خود را به سرخیابان رساندم . جمعیت بسیاری درخیابان بود . مردم شعار میدادند: توپ ، تانک مسلسل دیگر اثر ندارد/ به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد.
ای شاه خائن آواره گردی/.خاک وطن راویرانه کردی / کشتی جوانان وطن الله اکبر / کردی هزاران درکفن الله اکبر / مر گ برشاه / مرگ برشاه ....
یکی از جوانان دست خونین خود رادرخیابان بالا برده بود وشعار میداد. به یکباره شخصی باصدای بلند گفت : گاردیها ... گاردیها اومدن ... در فاصله چشم برهم زدنی . خیابان خالی شد . همه به کوچه های اطراف پراکنده شدند . من همینطور شوک زده وسط خیابان مانده بودم . نمی دانستم به کدام طرف بروم . انگار پاهایم خشک شده بود . فکر میکردم خواب میبینم . می خواستم پدرم راصدا کنم . اما او آنجا نبود . ناگهان چشمم به عمو بامیه ای افتاد . پیرمردی که همیشه سر کوچه برروی یک گار ی کوچک بامیه می فروخت . او همیشه آنجا بود . وقتی هم هوا سرد بود چراغ والوری بین پاهایش می گذاشت و با حرارت آن خود راگرم می کرد . هیچوقت ندیده بودم باکسی حرف بزند . هرروز که به مدرسه می رفتم اورامی دیدم . وقتی که برمیگشتم هم او آنجا بود . ساکت وصبور وسنگین نشسته بود . انگا ردرخیابان هیچ خبری نبوده است . انگار همه چی آرام بوده . انگار آمدن گاردیها برایش اهمیتی نداشت . شاید فکر می کرد بتواند به آنها هم بامیه بفروشد . صورتش چاق وفربه بود . کلاهی برسر داشت . و گردنش را خیلی به این طرف وآن طرف حرکت نمی داد . شاید همین فاکتورهای شخصیتی او بود که مرا ناخودآگاه به سمت او هدایت کرد . رفتم کنارش ایستادم . انگار مرا ندیده است . همان لحظه گاردیها بایک " آیفا" رسیدند . اسلحه های ژ 3 دردستانشان بود . برق پوتین هایشان چشمم را خیره کرد به تندی به پایین پریدند . اما خیلی از کامیون دور نشدند . شروع کردند به شلیک تیر هوایی .
من از ترس خود را به پیرمرد چسبانده بودم . پشت گاری او سنگر گرفته بودم . حواسم به بامیه ها نبودحواسم به خودم بود و خیابان و گاردیها . یادمادرم افتادم که در خانه بود . به او نگفته بودم به سرخیابان می روم اما حتما عباس مثل همیشه مرا لوداده بود . آخ چقدر آن لحظه دلم می خواست عباس درکنارم بود چقدر دلم می خواست باهم به طرف گاردیها می رفتیم و باشجاعت فریاد می زدیم مرگ برشاه اما همه اینها خیالات بود . یکی از گاردیها نگاهش را به طرف من دوخت . انگار می خواست از من بپرسد مردمی که شعار می دادند کجا رفتند . پشت سرم رانگاه کردم یکی از همسایگانمان سرش را از پشت دیوار یکی از پس کوچه ها بیرون آورده بود و با عصبانیت صدایم می زد که به سمتش بروم .
حالا داشتم به سمت او می دویدم . عمو بامیه ای را رها کرده بودم . اورا دوست نداشتم . او باما نبود .او به خاطر بامیه هایش زندگی می کرد . او ازما نبود . به طرف کوچه ای که انقلابیون درآن بودند دویدم . همین لحظه شلیک چند گلوله گوشم را کر کرد گلوله ها به سمت آسمان نبود . به سمت من بود . یکی از آنها از نزدیکی من رد شد . صدایش وحشتناک بود . خودم را به آقای عبادی رساندم دستم راگرفت و به داخل کوچه کشاند . نزدیک بود مرا بزند . اما اینکار را نکرد . گاردیها رفتند .
اما خاطره آن روز برای همیشه در یاد من ماند . بعد از انقلاب ما از آن محل رفتیم . دیگر عمو بامیه ای راندیدیم . نمی دانم زنده است یا مرده . به هرحال خدا رحمتش کند .
تهران –بهمن 1390
